تبليغاتX
عاشق تنها......

عاشق تنها......

سلام سلام سلام به دوستای گلم

نمیدونم من چرا حالم اینجوریه ....خیلی زود خوشحال میشم و خیلی زودم ناراحت میشم

تا دیروز خیلی خوشحال بودم چون میخواستم واسه خودم گوشی بگیرم خوب خوشحال بودم

با بچه ها دنبال گوشی میگشتیم و میگفتیم و میخندیدیم که من چشمم به یه بچه کوچولو افتاد

که دستش تو دست مامانش بود ....... میدونین چی دیدم بیچاره همون بچه کوچولو یه دختر

کوچولوی خوشگل بود.... اینقدر خوشگل بود که نگو...... ولی حیف که خدا بهش دو تا پای فلج

داده بود وقتی اون صحنه رو دیدم باورتون نمیشه اشکم در اومد با خودم گفتم:

خدایا اگه تو منو اینجوری خلق میکردی

میتونستم راحت زندگی کنم ...

میتونستم اینجوری راحت تو خیابون راه برم و خوش باشم....

میتونستم فوتبال بازی کنم که خیلی دوسش دارم یا باید تا تموم عمرم تو کف فوتبال بازی کردن

میموندم .....

اخه بدبخت عوض شکر کردنته اومدی بیرون داری میگی من میخوام با یه دختر دوست بشم

خوب خدا واسه همه چی یه وقتی گذاشته بزار سر فرصت...

اگه تو رو هم مثل این بچه معلول خلق میکرد...

 میتونستی از این حرفا بزنی ...

نه دادا اون وقت باید میشستی تو خونه و هی غم و غصه می خوردی....

اره اقا پسر برو خداتو شکر کن که یه بدن سالم بهت داده و داری به راحتی زندگیتو میکنی و

نزار یه اشتباهی ازت سر بزنه که تا اخر عمر پشیمون بمونی برو یه کاری کن که هم این دنیا و

هم اون دنیاتو تضمین کنی....

الکی خودتو با این وسوسه های دنیوی مشغول نکن...........

 من نمیتونم خیلی خوب حرف بزنم ببخشید اگه سرتون در اوردم

همتونو دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:2  توسط  طه جون   | 

رمضان....

سلام

 

حلول ماه مبارک رمضان بر تمام مسلمین

جهان

 مبارک باد

 

التماس دعا........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 8:54  توسط  طه جون   | 

دل شکسته

چقدر سخته که تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

 و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنیو به جای

 اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری .....

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار

 زیر آوار غرورش همه وجودت له شه....

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی

 دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی....

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه

 هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری.......

چقدر سخته  آرزو هاتو  تو باغ دیگری ببینی و

هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی .....

 من .....

باغچه نو مبارک.....   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:3  توسط  طه جون   | 

انتظار

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 8:35  توسط  طه جون   | 

درد دلهای عاشق........

سلام

می خوام براتون از حال خودم بگم یا یکم از درد دلم بهتون بگم که چه دردی داره:

 میخوام بگم که دلم عاشقه دست خودم نیست همش می خوام کنترلش کنم ولی نمیتونم فقط کافیه یه بار با دل معشوقش رودر رو بمونه تموم میشه نمیدونه چه جوری ابراز علاقه کنه خودشو گم میکنه نمیدونم چرا ........

همش بهش میگم این رسمش نیست  ولی درست نمیشه به خدا نیمدونم چه جوری حالیش کنم که هر وقت و هر جایی وقتش نیست ادم باید جنبه داشته باشه ولی این دل صابمرده ما که این حرفا تو گوشش فرو نمیره فقط حرف خودشو میزنه نمیدونم با چه رویی بگم میدونید چی میگه هر وقت اونو میبینه میگه ............. دوست دارم........ شرمنده دلم خیلی پرو هستش ولی چیکار میشه کرد هیچ درمونی هم نداره مگه اینکه به دلی که دوست داره برسه من نمیدونم چه جوری باید برسه تا همه جا اینجوری ابروی منو نبره .......

البته یکمم باید بهش حق بدیم چون تو یه زندونه تنگ وتاریک مونده و فقط دارن ازش کار میکشن خوب از این جور چیزا خبر نداره فقط کار میکنه وعاشق میشه............

سرتونو درد نیارم خلاصه اینکه دلم عاشق شده خودم بی خبرم.............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:33  توسط  طه جون   | 

 

آه...آه...اما

او چرا این را نمی داند که در اینجا

من دلم تنگ است یک ذره است

ای داد بر من داد...

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند

که منه بیچاره ام در سینه دل دارم

که دل من هم دل است آخر

سنگ و آهن نیست

او چرا اینقدر از من غافل است آخر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:25  توسط  طه جون   | 

خاطره های سرد...

 

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه

تو بشی همه کسم

راستی چی شد؟

چه جوری شد؟

اینجوری عاشقت شدم...

شاید بگم تقصیر توست

تا کم بشه از جر خودم... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:58  توسط  طه جون   | 

یادمان باشد...

مرگ آن نیست که در

قبر سیاه دفن شوم...

مرگ آن است که از خاطر تو

با همه خاطره ها محو شوم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:30  توسط  طه جون   | 

آرزو

عشق کجاست؟

عاشق کجاست...

آیا تو دیار من هم

عشق و عاشقی وجود داره

یا اینها

همش دروغه...

من یکی که پاک گیج شدم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:52  توسط  طه جون   | 

دل من هواتو کرده

اگر می دانستی...

چقدر سکوتم بر من سخت می گذرد

اگر می دانستی...

بودنم با نبودنت نبودنم با بودنت چه تصویر مبهم و تاریکیست

اگر....................

اما تو هیچ نمی دانی و من هیچ نمی گویم

این سکوت جاودان خواهد ماند

و من همیشه خواهم گفت اگر

و تو هرگز نخواهی خواند نوشتم اگر...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:34  توسط  طه جون   |